دوگانه صبر و مبارزه در سیره ائمه اطهار

شیخ صدوق در علل الشرایع به نقل از پیامبر بزرگوار اسلام آورده است : صبور سه نشانه دارد : اول آن كه سستى نمى كند ، دوم آن كه افسرده و دلتنگ نمى شود و سوم آن كه از پروردگار خود شِكوه نمى كند . اگر سستى كند، حق را ضايع كرده، و اگر افسرده و دلتنگ باشد شكر نمى گذارد و اگر از پروردگارش شكوه كند او را معصيت كرده است . در تاریخ امامان شیعه (علیهم السلام)، توجهی اساسی به دوگانه‌ی «مبارزه» و «صبر» مشهود است «مبارزه» یک اصل قطعی است و تاریخ، اساساً باید از زاویه‌ی مبارزه نگریسته و خوانده شود. در واقع، اگر تاریخ، تاریخِ مبارزه نباشد، ما به سادگی توانایی روایت کردن سرگذشت امامان را نیز نخواهیم داشت. اگر از مبارزه سخن نگوییم، پس از چه چیز باید بگوییم؟ گویی بدون این مفهوم، اساساً روایتی برای بازگو کردن وجود ندارد. انگار توجه به «تاریخ مبارزه»، آن تنگنای معنادار یا مسیری را فراهم می‌کند که در بستر آن، امکان روایت‌گری پدید می‌آید. در این میان، «صبر» جایگاهی می‌یابد که نشان می‌دهد این مبارزه چگونه عنصر «زمان» را در خود می‌پذیرد. به بیانی دیگر، زمانی که مبارزه در جهان و زمان نفوذ می‌کند و تداوم می‌یابد، مفهومی به نام «صبر» متولد می‌شود. از طریق صبر است که ما متوجه می‌شویم مبارزه می‌تواند در جهان حاضر باشد و نه صرفاً به‌عنوان یک رخداد یا حادثه‌ی آنی که یک‌بار اتفاق می‌افتد و پایان می‌پذیرد. صبر اجازه می‌دهد که مبارزه با تار و پود زندگی مردم آمیخته شود و به این ترتیب، طرحی بسیار انسانی و حسی از مبارزه ارائه می‌گردد. هنگامی که طرح «مبارزه» و «صبر» در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند، موضوعات تازه‌ای مانند «تشکیلات» مطرح می‌شوند. اگر درک ما از مبارزه صرفاً یک حرکت آنی بود، یا اگر صبر را نوعی انتظار منفعلانه می‌دانستیم، در هیچ‌یک از این دو حالت، «تشکیلات» معنایی پیدا نمی‌کرد. اما سخن گفتن از تشکیلات، پیوسته با آن مواجه هستیم و مورد تأکید قرار می‌گیرد و با مفاهیمی چون «سرّ» تعمیق می‌یابد، تنها زمانی ممکن بود که ما مبارزه و صبر را توأمان در نظر بگیریم. در واقع، تشکیلات طرحی برای تأسیس یک «اجتماع انسانی پیشرو» است تا بتوان مبارزه را در متن زندگی روزمره پیگیری کرد، این به راستی مسئله‌ی بسیار مهمی است. نکته‌ی دیگری که در این میان به چشم می‌خورد ، مسئله‌ی «علم» و «علم‌آموزی» است. تاکید بر این است که «معانی اصیل اسلام باید آشکار می‌شد و از انحرافات جلوگیری به عمل می‌آمد»؛ به نظر می‌رسد این ضلع سوم، یعنی علم، باید در کنار دو ضلع دیگر (مبارزه و صبر) دیده شود چگونه ممکن است ائمه از درس و مدرسه سخن گفته باشند، اما در آن نشانی از مبارزه نباشد؟ در واقع، درس و مدرسه در بستر همان مبارزه و صبری که وجود داشت، امکان‌پذیر می‌شد؛ وگرنه علم‌آموزی فی‌نفسه چه اهمیتی می‌توانست داشته باشد یا چرا چیزی فراتر از یک سری گفتارهای پراکنده نباشد؟ آنچه در اینجا آشکار می‌شود، نسبت عمیقی است که میان «علم» و «قدرت» یا به تعبیر متأخرتر، میان «علم» و «مقاومت» برقرار است. چگونه می‌توان از علمی سخن گفت که به قدرت منتهی نشود؟ علمی که شما را قوی نکند، یا علمی که شما را مقاوم نسازد، اساساً علم نیست. این، یک درک سیاسی عمیق از علم و درک عمیقی از «انسانی بودن» آن است. اگر علم به استقلال یک ملت منجر نشود و سبب ایستادگی مردم یک کشور نگردد، چه اهمیتی دارد؟ علمی که فرد را در برابر تغییرات جهان و حوادث روزگار مقاوم نسازد، چه ارزشی خواهد داشت؟ این یک مسئله‌ی عمیق درباره چیستی علم است، نه یک نگاه استراتژیک یا ابزاری. برخلاف تصور رایج که چنین نگاهی ممکن است علم را تاکتیکی و ابزاری کند، باید گفت پیوند زدن علم به «قدرت» و «مقاومت» تنها نقطه‌ای است که آن را به امری واقعاً انسانی و انضمامی بدل می‌سازد. این پیوند به دانش اجازه می‌دهد تا به جهان واقعی و به وضعیت یک ملت در جهان راه یابد و موضوع‌مند شود.

 

معمولاً دوره امام صادق (ع) را به‌عنوان دوره‌ای سرشار از شادابی و تکاپوی علمی می‌شناسیم.

در آن زمان، یک جنب‌وجوش و حرکت علمی عظیم وجود داشت و انگار صحنه برای فعالیت‌های علمی کاملاً باز بود، می‌توان دریافت که این باز بودن صحنه علمی، مقارن با باز بودن فضای سیاسی در همان دوره بوده است.

به عبارت دیگر، اینگونه نیست که امام صادق (ع) و جریان فکری ایشان، به دلیل عدم امکان انجام فعالیت‌های سیاسی حاد، به ناچار به کار علمی روی آورده باشند. بلکه برعکس، دقیقاً به این
دلیل که فرصت و فضای گشوده‌ای برای یک جنبش سیاسی فراهم بود، به تبع آن، جنبش علمی نیز پدیدار شد و این دو در واقع، نسبتی ملازم و درهم‌تنیده با یکدیگر داشتند.

دوران امام باقر (ع) و امام صادق (ع) را با نهضت علمی شیعه می‌شناسیم. نزدیک کردن وجه «مبارزه» به این دوره، هم مهم است .

حکومتی که امام سجاد (ع) و امام باقر (ع) برای آن زمینه‌سازی می‌کردند، قاعدتاً باید در زمان امام صادق (ع) محقق می‌شد .

امام صادق (ع) از قیام‌کنندگان حمایت مالی و معنوی می‌کردند، اما «خودشان لازم یا مصلحت نمی‌دانستند که وارد بشوند.

ایشان تقیه را این‌گونه معنا می‌کنند: «نگاه داشتن جمع خود، جان خود، کار خود و راه خود در حصاری از سکوت یا کارها و شیوه‌هایی که دشمن را فریب می‌دهد».

تأکید بر «نگاه داشتن جمع خود» مستقیماً تقیه را به حفظ «تشکیلات» پیوند می‌زند و جنبه‌ای دراماتیک و انسانی به آن می‌بخشد.

اینجاست که پیوند میان مفاهیم کلیدی آشکار می‌شود.

اگر دستگاه خلافت می‌فهمید کسی برای کسب «علم» نزد امام آمده، او را تحت فشار قرار می‌داد، به‌ویژه «اصحاب سرّ» امام را.

سپس از قول امام نقل می‌کنند که به یاران خود می‌فرمودند: «نگذارید [دشمن] احساس کند که باطن این درس چیست و ما چه کاری داریم می‌کنیم».

این نشان می‌دهد علمی که در مجاورت «سرّ» و تشکیلات قرار می‌گرفت، برای حاکمیت جور یک تهدید محسوب می‌شد.

در اینجا، مفاهیم «تقیه»، «سرّ» و «جمع» (یا تشکیلات) در کنار «علم» قرار می‌گیرند و یک مثلث مفهومی را شکل می‌دهند. برای گوش ما شاید این هم‌نشینی ناآشنا باشد، زیرا معمولاً «سرّ» را در تقابل با «علم» می‌فهمیم.

اما در این نگاه، این سه مفهوم در خدمت یکدیگر و برای شکل‌دهی به یک اتحاد در جامعه مؤمنین به کار گرفته می‌شوند.

حقیقت، دینامیک خاص خود را دارد و بالاخره گوشه‌ای از آن آشکار خواهد شد.

در واقع، سازوکار تشکیلاتی که در آن دوران وجود داشته است، با تصور امروزی ما از یک سازمان با دفتر و تشکیلات رسمی، کاملاً متفاوت بود.

فقدان این ساختارهای بوروکراتیک، پیچیدگی فهم چگونگی مدیریت روابط در آن دوره را افزایش می‌دهد.

این تشکیلات، فعالیت‌های سیاسی و اقتصادی بسیار شدیدی داشت و از قدرت عمل بالایی برخوردار بود.

در زمان امام صادق (ع) با شکل شگفت‌انگیزی از انباشت ثروت و قدرت سیاسی در نهادی مواجه هستیم که از آن با عنوان «تشکیلات امام صادق» نام می‌برند. این تشکیلات با گذشت زمان، پیوسته بزرگ‌تر و قوی‌تر می‌شد؛ تا جایی که به شهادت رساندن امامان به امری دشوار برای حاکمیت تبدیل می‌گشت و خلفا از پذیرش مسئولیت آن واهمه داشتند. این یک تشکیلات قدرتمند و پرابهت است که اقتدار آن برای همگان واضح بوده و ابعاد اقتصادی بسیار گسترده‌ای نیز داشته است که صرفاً به وجوهاتی مانند خمس و زکات محدود نبوده است . این قدرت، تنها یک جاذبه‌ی معنوی یا حاصل عصبیت گروهی نبود، بلکه نیازمند تحرکات و فعالیت‌های سازمان‌یافته بود. شخص امام صادق (ع)، ورود مستقیم به قیام را به صلاح نمی‌دانستند، اما از قیام‌کنندگان حمایت می‌کردند،نکته‌ شگفت‌انگیز دقیقاً همین‌جاست. به نظر می‌رسد که امام صادق (ع) احتمالاً با این قیام‌ها موافق نیز بوده‌اند، ولو اینکه خودشان به دلایلی در آن مشارکت مستقیم نداشتند. این نگرش، موضوعی را تداعی می کند و آن وجود یک ساختار چندلایه برای فعالیت سیاسی و حتی امنیتی نظامی در الگوی سنتی است. ساختاری که در آن یک گسست میان فرماندهی مرکزی و نیروهای میدانی وجود دارد و دستورات به سادگی به شکل مستقیم جاری نمی‌شود. این ساختار، نسبتی مستقیم با «ضرورت علم‌آموزی» دارد. تا زمانی که شما از «درک علمی» و فهم عمیق از شرایط برخوردار نباشید، نمی‌توانید به «اجتهاد شخصی» دست بزنید. بدون این درک، فرد صرفاً حیرت‌زده نگاه می‌کند و چون دستور مستقیمی دریافت نکرده، خود را فاقد حجت شرعی می‌داند. در حالی که حجت شرعی یا باید مستقیماً از امام معصوم شنیده شود، یا فرد باید خود به سطحی از درک و تشخیص از شرایط برسد که بتواند تصمیم بگیرد. ابتدا باید به تمایز میان دو فهم از «سرّ» بازگردیم، «سرّ» در نگاه نخست، خبری است که آن را پنهان می‌کنیم؛ یعنی محتوایی که مخفی می‌شود، «سرّ» در اینجا معنای عمیق‌تری دارد: آن جوهره‌ی پنهان یا «مکنون» شخصیت افرادی است که در یک رابطه متقابل، اراده‌ای مشترک برای انجام کاری کرده‌اند. شخصیت امام صادق (ع) به عنوان تبلور این اندیشه‌ها برجسته شده است. یکی از ویژگی‌های جالب توجه در اندیشه‌ حضرت آیت اله خامنه‌ای این است که نقاط برجسته و منحصربه‌فرد سخنان ایشان درباره ائمه، در دو مورد خاص بیشتر به چشم می‌آید. یکی در کتاب «همرزمان حسین» و دیگری در کتابی که درباره صلح امام حسن مجتبی (ع) ترجمه کرده‌اند. ویژگی مشترک هر دو اثر این است که می‌خواهند فعالیت امامان را در لحظه‌ «سکوت» یا عدم مبارزه‌ علنی آشکار کنند. این جستجو برای یافتن «کنش» در دل «موقعیتِ سکوت»، خود یک ایده و پروژه‌ی فکری است. ایشان به دنبال دریافتن «نقش سکوت» هستند؛ اینکه سکوت چگونه می‌تواند خود یک «فعل» معنادار باشد. این یک مسئله‌ی فلسفی کلاسیک است که در فلسفه‌ی معاصر نیز به اشکال گوناگون پیگیری شده است. حضرت آیت اله خامنه‌ای با این دستمایه‌های فکری، به سراغ توصیف شخصیت امام صادق (ع) رفته‌اند. آنچه در اینجا با آن طرف هستیم، اندیشه‌ای است که تصریحات خود را اتفاقاً در «سکوت» قرار داده است و آن، رابطه‌ی میان «سرّ»، «تقیه» و «سیاست» است. این اندیشه، این پرسش بنیادین را مطرح می‌کند: حقیقت چگونه «پوشیدگی» را به میان می‌کشد؟ و چگونه این پوشیدگی، خود می‌تواند حاوی حقیقت باشد؟ اهمیتی که ایشان برای پوشیدگی و تقیه قائل هستند، یک مسئله‌ی عمیق است، ایشان به یکی از رادیکال‌ترین نمونه‌ها اشاره می‌کنند.

 

در آن واقعه‌ی مشهور، امام معصوم در جمع حضور یافتند، اعلام کردند که تشخیص عید فطر با امام است و روزه خود را افطار نمودند. نفس اینکه یک واقعه‌ی دینی (عید) چگونه به یک «فعل سیاسی» امام وابسته می‌شود، خود یک ضلع بسیار قابل تأمل از همین بحث است ،این دیگر یک تاکتیک ساده نیست، بلکه خودِ حقیقت است که در حال کنشگری است. وقتی امام می‌ فرمایند تقیه «حفظ جان خود، حفظ جمع خود، حفظ راه خود» است، باید به تفاوت میان «سرّ» و «تقیه» توجه کنیم. «تقیه» از موقعیت برمی‌خیزد؛ گویی تاریکیِ موقعیت است که به درون «فعل» ما نفوذ می‌کند. «سرّ» اما به گروهی تعلق دارد که اراده‌ای مشترک دارند و این اراده به مکنون شخصیتشان تبدیل می‌شود. اما در «تقیه»، ما با لحظه‌ای مواجهیم که اراده، خود را در یک فعل عینی نشان می‌دهد. نکته‌ی بسیار جالب در مثالی که ایشان می‌زنند این است که امام هیچ دروغی نمی‌گوید. ایشان با اعلام اینکه «هر زمان امام بگوید عید است»، با فعل افطار کردن خود، آن روز را به «عید» بدل می‌کنند. این رفتار، یک کنش سیاسی محض است؛ دروغ نیست و حکم را پراکنده نمی‌کند، بلکه «وحدت» را حفظ می‌نماید. پوشیدگی وجود دارد، اما پوشیدگی‌ای است که وحدت عمل و امور را تقویت می‌کند. چرا؟ چون در «تقیه»، شما به گونه‌ای عمل می‌کنید که «آن کس که باید بداند، خواهد دانست و آن کس که نباید بداند، نخواهد دانست». این یک سازوکار بسیار عجیب است که در آن، عمل شما همزمان راهنمایی و پوشیدگی را در خود دارد و به هیچ وجه به معنای کوتاه‌ آمدن نیست. در نهایت، اینجاست که مسئله به «علمِ باطن‌دار» مربوط می‌شود. حقیقت (علم) باطنی دارد و چون باطن دارد، می‌توان از آن محافظت کرد. این، گره خوردن «سرّ» به «علم» و «فعل» در یک موقعیت سیاسی معین است.

 

 

 

 

 

Scroll to Top